قوانین خوشبختی را بشناسید !
یک راه عالی برای پیدا کردن نکات مفید و امتحان شده این است که به عقب برگردید. به تاریخ نگاه کنید. ایده هایی را پیدا کنید که طی چند هزار سال گذشته بارها و بارها امتحان شده است.
در زیر به ۷ مورد از این نکات اشاره می کنیم:
۱- انتخاب با شماست
اکثر افراد به همان اندازه که ذهن خود را برای شاد بودن آماده می کنند، شاد هستند. آبراهان لینکلن (Abraham Lincoln)
برای ساختن یک زندگی شاد، به چیزهای زیادی نیاز نیست؛ همه چیز در خودتان است، در طرز فکر خودتان. مارکوس آرلیوس آنتونیوس (Marcus Aurelius Antoninus)
دنیای آدم های شاد از دنیای آدم های ناشاد متفاوت است. لودویگ ویتگن اشتاین (Luwig Wittgenstein)
اینکه خودتان و دنیایتان را چطور می بینید، انتخاب ها و عادت های آگاهانه شما هستند. عینکی که برای نگاه کردن به همه چیز به چشم می زنید، نحوه تفسیر شما از اتفاقات را رقم می زند. و بنابر این تفسیرهاست که عمل می کنید. و همه اینها زندگی شما را می سازد.
می توانید تصمیم بگیرید که در چیزهای خیلی کوچک زندگی شادی و خوشبختی را ببینید. می توانید انتخاب کنید که همه اتفاقات را به طریقی مثبت تحلیل کنید و انتخاب های شما مقدار شادی که در زندگی پیدا و ایجاد می کنید را تعیین می کند.
۲- به امروز فکر کنید، نه دیروز و نه فردا
وقتی یک در خوشبختی بسته می شود، در دیگری به رویتان باز می شود، اما معمولاً ما آنقدر به آن در بسته چشم می دوزیم که در جدیدی که باز شده است را نمی بینیم. _ هلن کلر (Helen Keller)
نادان خوشبختی را در دوردست ها می جوید، دانا آن را زیر پای خود می رویاند. _ جیمز اوپنهایم (James Oppenheim)
شما فقط امروز را دارید. فقط همین امروز را. دیروز خاطره ای بیش نیست و نمی توانید تغییرش دهید. فردا خیالی بیش در ذهنتان نیست. سعی کنید بیشتر در زمان حال زندگی کنید؛ در همین امروز. نگران آینده و گذشته تان نباشید. درغیر اینصورت بخش مهمی از شادی و خوشبختی را که همین الان در اختیارتان است از دست می دهید.
۳- قدرشناسی را فراموش نکنید.
انسان ها عاشق شمردن مشکلاتشان هستند اما لذت هایشان را نمی شمارند. اگر آنها را هم می شمردند می فهمیدند که به اندازه کافی از زندگی لذت برده اند. فئودور داستایوفسکی (Fyodor Dostoevsky)
ما معمولاً فراموش می کنیم که خوشبختی درنتیجه به دست آوردن چیزی که نداریم، به دست نمی آید، بلکه از تشخیص و قدردانی بابت چیزهایی که داریم به وجود می آید. فردریک کونیگ (Fredrick Keonig)
باید قدردان کسانی باشیم که شادمان می کنند؛ آنها باغبانان مهربانی هستند که روحمان را شکوفا می سازند. مارسل پروست (Marcel Proust)
یکی از ساده ترین و سریع ترین راه های تبدیل روحیه منفی به مثبت، قدرشناسی و شکرگزاری است. چند چیزی که می توانید بخاطر آن خدا را شکر کنید و قدردان باشید عبارتند از: نور خورشید و هوا، سقفی که بالای سرتان است، سلامتی تان، یک برنامه تلویزیونی خوب، یک فیلم یا آهنگ زیبا، دوستان و خانواده تان، همکارانتان و …
یک دقیقه امتحان کنید و ببینید چه تاثیر خوبی بر احساستان خواهد داشت. با شکرگزاری و قدرشناسی از دنیای اطرافتان احساس فوق العاده ای پیدا می کنید و روحیه افرادی که از آنها قدرشناسی می کنید نیز عالی می شود.
۴- به فردی دیگر کمک کنید به خوشبختی برسد
از آنجاکه با لذت دادن به دیگران لذت بیشتری می برید، باید تلاش بیشتری برای شاد کردن دیگران به کار گیرید. النور روزولت (Eleanor Roosevelt)
هزاران شمع را می توان با یک شمع روشن کرد بدون اینکه زندگی آن شمع کوتاهتر شود. تقسیم خوشبختی هیچوقت از آن کم نمی کند. بودا (Buddha)
اگر می خواهید برای یک ساعت خوشبخت باشید چرت بزنید.
اگر می خواهید یک روز خوشبخت باشید به ماهیگیری بروید.
اگر می خواهید یک سال خوشبخت باشید پول ارث ببرید.
اگر می خواهید همه عمر خوشبخت باشید به یک نفر کمک کنید. ضرب المثل چینی
خوشبختی مانند یک بوسه است. برای اینکه از آن لذت ببرید باید آن را با کسی سهیم باشید. برنارد ملتزر (Beard Meltzer)
مطمئناً این یکی از متداول ترین باورهای موجود درمورد خوشبختی است. شاید کلیشه ای به نظر برسد اما خیلی خوب عمل می کند. وقتی باعث خوشبختی و خوشحالی فردی دیگر می شود — مثلاً با کمک کردن به او در کاری — می توانید آن را حس کنید، ببینید و بشنوید. و آن احساس شادی و خوشبختی دوباره به سمت خودتان جریان می یابد. بعد تازه کلی اعتماد به نفس پیدا می کنید که توانسته اید کسی را شاد کنید و بخاطر عمل متقابل، این امکان وجود دارد که آن فرد هم برای شاد و خوشبخت کردن شما تلاش کند.
۵- چند مورد از آرزوها و خواسته های کم ارزش تر خود را فراموش کنید
اگر می خواهید فردی را شاد کنید، نباید به دارایی های او اضافه کنید، از خواسته هایش کم کنید. اپیکور (Epicurus)
هیچوقت نمی توانید از چیزهایی که لازم ندارید به اندازه ای به دست آورید که شادتان کند. اریک هوفر (Eric Hoffer)
غنی ترین کسی است که لذت های ارزان تری دارد. هنری دیوید تورو (Henry David Thoreau)
اگر به جای بیشتر و بیشتر و بیشتر، کمتر بخواهید، احتمال برآورده شدن خواسته ها و آرزوهایتان بیشتر خواهد شد. و اگر چند مورد از این خواسته هایی که خیلی برایتان مهم نیستند را دور بریزید مطمئناً احساس استرس و نگرانی کمتری هم خواهید داشت. زندگی برایتان آرام تر و بهتر می شود و از روزتان لذت بیشتری می برید و متوجه می شوید که خوشبختی همان موقع هم در زندگیتان وجود دارد.
۶- کارهایی را انجام دهید که دوست دارید
موفقیت کلید خوشبختی نیست. خوشبختی کلید موفقیت است. اگر کاری که انجام می دهید را دوست داشته باشید، موفق خواهید شد. آلبرت شوایتزر (Albert Schweitzer)
خوشبختی در داشتن پول نیست؛ در لذت به دست آوردن و تلاش خلاقانه است. فرانکلین دی. روزولت (Franklin D. Roosevelt)
کاملاً بدیهی است. اما خیلی راحت ممکن است در دام انجام کاری که دوست ندارید بیفتید و ندرتاً پیش بیاید که کارهایی را انجام دهید که واقعاً دوست دارید. شاید نتوانید خودتان کاری که الان باید انجام دهید یا چند ساعت در روز یا هفته مجبوری انجام دهید را انتخاب کنید اما همیشه قدرت انتخاب دارید. همیشه زمان دارید. انتخاب با خودتان است.
۷- حداقل کاری انجام دهید
عمل همیشه با خوشبختی همراه نیست اما هیچ خوشبختی بدون عمل به دست نمی آید. بنجامین دیزرائلی (Benjamin Disraeli)
بیست سال دیگر بخاطر کارهایی که انجام ندادید ناامیدتر خواهید بود تا نسبت به کارهایی که انجام دادید. پس کشتی زندگی تان را از منطقه امن بیرون بیاورید و به اکتشاف و خیال در دریای زندگی بروید. — مارک تواین
یکی از بهترین راه ها برای نرسیدن به خوشبختی این است که خودتان را عقب نگه دارید و هیچ کاری نکنید. همیشه وارد عمل شدن آسان نیست، ممکن است ترسناک و سخت باشد. اما اگر وارد عمل نشوید، خیلی چیزها را از دست خواهید داد؛ مثل خیلی از لحظاتی که می توانید با آدم های مختلف بگذرانید و خیلی تجربیاتی که می تواند خوشبختی زیادی برایتان به ارمغان آورد.
کاهش عجیب اضطراب با گیاه دور کننده ارواح
این است که پرتقال را بعنوان بخشی از رژیم ضداضطراب خود درنظر داشته باشید. براساس دو مطالعه ای که در مطب دندانپزشکی صورت گرفته معلوم شد که پخش کردن بوی روغن خاص پرتقال در هوا می تواند اعصاب بیماران مضطرب را آرام کند. برای بهره مند شدن از این تاثیرکافی است پوست پرتقال را بکنید و آن را مقابل بینی خود بگیرید و عطر آن را استشمام کنید. این اقدام موجب می شود که فشار خونتان کاهش پیدا کند. پس دفعه بعد که مضطرب شدید آرام یک جا بنشینید، خود را آرام کرده و یک پرتقال بزرگ را پوست بکنید.
: این است که هر وقت علائم اضطراب را در خود حس کردید مثلا دچار افزایش سرعت ضربان قلب شدید یک قاشق چایخوری عسل را به همراه یک نوک انگشت جوزا داخل یک فنجان آب پرتقال ریخته و پس از هم زدن آن را بنوشید تا این معجون شما را سرحال بیاورد.
گیاه رزماری است. رزماری در سده های میانه به عنوان گیاهی برای دور کردن ارواح شیطانی استفاده می شد. امروزه متخصصان دریافتند که این گیاه تاثیر آرامش بخشی روی اعصاب دارد. در این مقاله توصیه شده است که برای بهره مندی از تاثیر آرامش بخش روزماری از چای آن استفاده کنید. یک تا دو قاشق چایخوری رزماری خشک شده را داخل یک فنجان آب جوش بریزید، 10 دقیقه آن را کنار بگذارید تا خیس بخورد سپس آن را بنوشید. بوکردن رزماری هم می تواند به شما آرامش بدهد و می توانید از عطر این گیاه برای کاهش اضطراب استفاده کنید.
چگونه افکارمان را تازه کنیم؟
این روزها کمتر کسی را پیدا می کنید که از استرس و عوارض ناشی از آن شاکی نباشد.یک دکتر روانشناس معتقد است این استرس های دایمی می تواند باعث بروز افکار غیرمنطقی هم شود. ایشان درباره همین افکار غیرمنطقی و راه های مقابله با آن توضیح می دهند:
آقای دکتر! قطعا شما هم درباره رفتارها و روش هایی شنیده اید که بعضی ها می گویند با آنها می توانیم میزان مقاومت روانی مان را بالا ببریم؛ مثلا می گویند با روش تنفس عمیق می توان بر استرس غلبه کرد. به نظر شما این روش ها واقعا به افزایش مقاومت روانی ما منجر می شوند؟
بد نیست بدانید که هر چه میزان استرس شدیدتر باشد، می تواند برای سلامت جسمی و روانی ما آثار بدتری داشته باشد، لذا می توانیم با روش هایی استرس را کنترل کرده و میزان مقاومت روانی مان را هم افزایش دهیم.
مهم ترین شیوه های افزایش مقاومت روانی و کنترل استرس از این قرار است: از بین بردن افکار غیرمنطقی، کاهش برانگیختگی، تغییر دادن رفتار تیپ الف و ورزش.
چگونه می توانیم متوجه شویم که افکار غیرمنطقی داریم؟
تجربه های زیر را بررسی کنید تا معلوم شود تحت فشار افکار شخصی خود هستید یا نه:
با اولین سئوال امتحانی، مشکل پیدا می کنید و متقاعد می شوید که مردود خواهید شد.
دوست دارید احساسات حقیقی خود را بیان کنید، اما فکر می کنید که ممکن است دیگران را عصبانی یا ناراحت کنید.
پس از 15 دقیقه هنوز به خواب نمی روید و قانع می شوید که تا صبح چشم روی هم نخواهید گذاشت و فردا ظاهری بد خواهید داشت.
از تصمیمی که می گیرید، مطمئن نیستید بنابراین بعد از خروج از منزل و گوش دادن به سخنان دیگران، نظر خود را عوض می کنید.
تصمیم می گیرید ندوید، به کوه نروید یا ورزش نکنید، چون از نظر جسمی رو به راه نیستید.
اگر تجربه های مشابهی از خود سراغ دارید، احتمالا به این علت است که تعداد زیادی از باورهای غیرمنطقی را با خود دارید. این باورها و افکار موجب می شوند که شما نسبت به تاییدهای دیگران زیاد فکر کنید (شماره2) یا کمال گرا باشید (شماره 5). همچنین این باورها ممکن است شما را به این تفکر وادارند که بهترین شیوه برای سبک کردن اثر ناتوانی در تصمیم گیری، حاشا کردن وجود آنهاست (شماره4) یا کوچک ترین عقب نشینی، مسایل غیرقابل جبرانی ایجاد خواهد کرد (شماره های 1 و 3).
چگونه باید افکار غیرمنطقی را عوض کرد؟
پاسخ خیلی ساده است. می توان آنها را تغییر داد. البته عوض کردن افکار غیرمنطقی کار دارد و پیش از آنکه بتوانیم افکار خود را تغییر دهیم، ابتدا باید از آنها آگاهی داشته باشیم. برخی روان شناسان شناخت گرا برای از بین بردن افکار غیرمنطقی و مصیبت بار که اغلب مقاومت ما را کم کرده و با احساس های درد، اضطراب، ناکامی، تعارض یا تنش همراه هستند، یک روش سه مرحله ای توصیه می کنند:
با بررسی دقیق، از وجود این افکار آگاهی پیدا کنید. آیا این افکار، در پیدا کردن یک راه حل به شما کمک می کنند یا به مشکلات شما شدت می بخشند؟
افکاری فراهم آورید که با افکار غیرمنطقی یا مصیبت بار سازگاری ندارند و آنها را به طور ذهنی تکرار کنید.
وقتی موفق شدید باورها و افکار خود را به طور قطعی عوض کنید، به خودتان احسنت بگویید و پاداش دهید.
برای افزایش مقاومت روانی به کاهش برانگیختگی هم اشاره کردید. ممکن است کمی بیشتر در این زمینه توضیح بدهید؟
بله، برانگیختگی، نشانه امکان عملکرد بد سیستم دفاعی بدن و روانی ماست. پیامی است برای مطالعه موقعیت و اتخاذ اقدامات لازم. برای کاهش برانگیختگی های شدید هم می توان از روش هایی مثل مراقبه یا مدیتیشن، بازخورد زیستی و یا ریلکسیشن (آرام سازی) استفاده کرد.
به نظر می رسد که مدیتیشن یا مراقبه، بدون آنکه حساسیت را کم کند، سازگاری با استرس را آسان کرده و میزان مقاومت بدن را بیشتر می کند، بنابراین ادراک خطرات بالقوه کاهش نمی یابد. به نظر می رسد که مراقبه روی جنبه های شناختی واکنش به استرس متمرکز می شود، در حالی که بازخورد زیستی (مثل کنترل ارادی ضربان قلب) می تواند روی کنش های فیزیولوژیک مختلف، از جمله ضربان قلب و تنش ماهیچه ای متمرکز شود. ریلکسیشن هم برای کاهش تنش ماهیچه ای به کار می رود، هر چند که رهنمودهای کند کردن تنفس و گسترش تصاویر فرهنگی (مثلا احساس سنگینی در اعضا) واکنش های دیگر ناسازگار با واکنش اعلام خطر را مساعد می کند، اما هر سه روش، برانگیختگی را کاهش می دهند، مقاومت روانی را بالا می برند، درجه انتظار اثربخشی را بهبود می بخشند و منبع کنترل درونی را مساعد می کنند.
منظورتان از اصلاح رفتار تیپ الف چیست؟
کسانی که رفتار تیپ الف را نشان می دهند میزان مقاومت خود را به تدریج از دست می دهند. در این افراد احساس فوریت و خصومت و رفتارهای پرخاشگرانه و خودتخریبی شناسایی می شود. لذا به افراد توصیه می شود که احساس فوریت، خصومت و تمایلات خودتخریبی را کم کرده و همچنین سیگار را کنار بگذارند، غذای کم چربی بخورند، در مکان راحت سکونت کنند و شوخ طبعی را هم فراموش نکنند تا به این وسیله مقاومتشان افزایش پیدا کند.
ممکن است چند راهکار عملی و ساده برای این منظور معرفی کنید؟
در افراد تیپ الف، زندگی به منزله میدان مسابقه است و هرگز آرام نمی شود. لذا توصیه هایی از این دست می تواند مفید باشد:
- هر چه بیشتر در فعالیت های اجتماعی و خانوادگی و به همراه دوستان شرکت کردن
- روزی چند دقیقه به یادآوری رویدادهای دور پرداختن (مثلا نگاه به آلبوم خانوادگی)
- در زمینه ادبیات کتاب خواندن
- رفتن به سینما، تئاتر یا دیدن دوستان و خانواده
- تهیه ساعت زنگداری که با صدای ملایم بیدار می کند و هنگام بیداری به آرامی حرکت کردن
- به آرامی رانندگی کردن، با عجله غذا نخوردن، با سرعت حرف نزدن، انتخاب مسیر خلوت
- دو کار را با هم انجام ندادن و بین فعالیت ها فاصله گذاشتن
- ابراز عشق به اعضای خانواده
- به دنبال شادی و زیبایی رفتن
- با لحن شاد و خالصانه سلام گفتن
حرف آخر؟
ورزش، مخصوصا در فضای باز نه تنها سلامت جسمی را بهبود می بخشد، بلکه به ما کمک می کند تا مقاومت روانی خود را نیز بالا ببریم. ورزش هایی از قبیل دو تند و ملایم، دو درجا، پیاده روی تند، طناب بازی، شنا، دوچرخه سواری، فوتبال، بسکتبال، اسب سواری، تیراندازی و ... .
بد نیست به پژوهشی اشاره کنیم که نشان داد رانندگانی که برای جمع کردن بلیت جا به جا می شوند، نصف رانندگانی که روی صندلی می نشینند و تکان نمی خورند، به حمله های قلبی گرفتار می شوند. در میان کارمندان اداره پست هم، نامه رسان ها کمتر از منشی ها، دچار حمله های قلبی می شوند.
تحقیقات زیادی نشان داده اند که ورزش مداوم مقاومت را بالا بدن برده، افسردگی را می زداید، اضطراب را کم می کند و عزت نفس را برمی انگیزد.
آیا شما هم جز گروه 99 هستید؟!!
پادشاهى که بر یک کشور بزرگ حکومت مى کرد، از زندگى خود راضى نبود و دلیلش را نیز نمى دانست.
روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى کرد، صداى آوازى را شنید. به دنبال صدا رفت و به یک آشپز کاخ رسید که روى صورتش برق سعادت و شادى مى درخشید.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: «چرا اینقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش مى کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اى حصیرى تهیه کرده ایم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضى و خوشحال هستم...»
پیش از شنیدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: «قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»
پادشاه با تعجب پرسید: «گروه ٩٩ چیست؟»
نخست وزیر جواب داد: «اگر مى خواهید بدانید که گروه ٩٩ چیست، این کار را انجام دهید: یک کیسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودى خواهید فهمید که گروه ٩٩ چیست؟»
پادشاه بر اساس حرف هاى نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه هاى طلا را روى میز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نیست! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق ها و حتى حیاط را زیر و رو کرد، اما خسته و کوفته و ناامید بازگشت.
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلا دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بیدار نکرده اند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى خواند، او فقط تا حد توان کار مى کرد!
پادشاه نمى دانست که چرا این کیسه چنین بلایى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: «قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنین افرادى هستند. آنان زیاد دارند اما راضى نیستند. تا آخرین حد توان کار مى کنند تا بیشتر به دست آورند. آنان مى خواهند هر چه زودتر «یکصد» سکه را از آن خود کنند! این علت اصلى نگرانى ها و آلام آنان مى باشد. آن ها به همین دلیل شادى و رضایت را از دست مى دهند.»
زندگی با چاشنی شلختگی
شمیم دختر خوبی بود. هم دانشگاهی بودیم. دورادور می شناختمش. با همه دخترها فرق داشت. خودشبود؛ راحت، صمیمی، خاکی. فکر می کنم همین ویژگی ها بود که من را جذب کرد. مثل دخترهای دیگه زیاد اهل آرایش و این جور برنامه ها نبود...
هر چی بیشتر با او آشنا می شدم، بیشتر از خصلت هایش خوشم می آمد. خودش می گفت: «آدم باید همیشه طوری زندگی کنه که راحته. نباید اینقدر به خودش سخت بگیره که یادش بره قرار بوده از زندگی لذت ببره.»
● آشنایی
کم کم با خانواده های هم آشنا شدیم. خانواده خوب و با فرهنگی داشت. وضع مالی شان هم خوب بود. نزدیک میدان هفت تیر زندگی می کردند. یک خواهر و یک برادر بزرگ تر از خودش داشت. خواهربزرگش یک سال قبل از آشنایی ما ازدواج کرده بود. مهرماه ۸۷ بود که با مامان و بابا رفتیم خانه شان. چون یک سال از درسمان مانده بود، قرار شد مراسم جشن و بقیه کارها بماند برای بعد از تمام شدن دانشگاه.
● رفت و آمد
دوران نامزدی طبیعتا رفت و آمد بیشتری داشتیم. پدر من بازنشسته ارتش بود و همین باعث شده بود خانه ما قوانین خاص خودش را داشته باشد. شمیم هم که یک دقیقه یک جا نمی توانست بند شود، خانه ما زیاد راحت نبود. برای همین بیشتر من خانه آنها می رفتم. هیچ وقت یادم نمی رود اولین باری که اتاقش را دیدم. خیلی پست مدرن بود. پنج شش کتاب روی میز کارش باز و لبا س هایش روی تخت ریخته بودند. گیتارش به دستگیره در کمد آویزان، روتختی به هم ریخته، قاب عکس خاک گرفته، کلاسورش وسط اتاق روی زمین، کنترل ضبط صوتش کنار پایه صندلی رایانه. یک عکس پنجاه در هفتاد آلبرت اینشتین با موهای وز کرده هم کجکی روی دیوار چسبانده بود. مطمئن بودم اگر پدرم آن اتاق را می دید، سکته می کرد. این وضعیت هیچ وقت در خانه ما قابل پذیرش نبود اما آنجا با همه بی نظمی، انگار یک صمیمیت غریب در خودش داشت. پرسیدم: «اینجا بمب ترکیده؟» گفت: «نه، ذهن های آزاد، آزادی عمل را بیشتر دوست دارند.» البته اتاق همیشه این شکلی نبود؛ هر از چند گاهی مادر شمیم دستی به سر و رویش می کشید ولی دو روز بعد دوباره همه چیز به حالت اول برمی گشت.
● ازدواج
مرداد ماه ۸۸ مراسم ازدواج ما برگزار شد و رسما تشکیل خانواده دادیم. آپارتمانی در خیابان مفتح گرفتیم و همانجا ساکن شدیم. چند هفته اول خیلی اوضاع خوبی داشتیم. هفته اول ماه عسل رفتیم مشهد، وقتی برگشتیم هم هر شب یا خانواده شمیم ما را دعوت می کردند یا خانواده من. در این مدت کلی از کار و کسب عقب افتاده بودم و حساب زندگی از دستم در رفته بود. یک روز جمعه به دور وبرم نگاه کردم و دیدم از بس در این مدت به فکر رفت و آمد و دید و بازدید بوده ایم، خانه شده مثل زباله دانی. جالب این بود که شب هم خانواده من و هم خانواده شمیم مهمانمان بودند. فرصت نبود همه چیز را جمع کنیم.
● اولین میهمانی
فقط توانستیم هال و پذیرایی را رفت و روب کنیم و آشپزخانه. همه وسایل دست و پا گیر را هم بردیم داخل اتاق ها. شب که میهمان ها آمدند، شیرین، خواهر شمیم، رفت اتاق که لباسش را عوض کند. وقتی برگشت، با خنده گفت: «شمیم! می بینم که نهضت شلختگی ات همچنان ادامه دارد!» این اولین بار بود که این جملات را درباره شمیم می شنیدم.
● خاطرات
۱) آن شب گذشت. صبح شنبه که باید سرکار می رفتم، بیدار شدم و رفتم آشپزخانه. ظرف های میهمانی شب قبل هنوز مانده بود. چیزی خوردم و زود از خانه بیرون زدم. بعدازظهر که برگشتم، شمیم نشسته بود جلوی تلویزیون و تکرار سریال دیشب را نگاه می کرد. رفتم آشپزخانه که نان را لای سفره بگذارم. ظرف ها هنوز کثیف مانده بودند. تعجب کردم. رفتم اتاق خواب که لباسم را عوض کنم. آنجا هم هنوز به هم ریخته بود. اتاق پذیرایی را نگاه کردم؛ پوست میوه ها هنوز در پیش دستی ها روی میز دیده می شد. یاد جمله شب قبل شیرین افتادم.
۲) میهمانی های پنج شنبه شب معمولا تا دیروقت طول می کشد. خیلی خسته بودیم. وقتی برگشتیم، زود خوابیدیم. صبح که بیدار شدم، دیدم شمیم با همان لباس میهمانی خوابیده است. تمام آرایشش هم مالیده شده بود به سفیدی روتختی. وقتی بیدار شد، گفتم: «خانمم! نمی دانستم نقاشی ات هم خوبه». نگاهی به ملحفه ها انداخت. بعد مظلوم من را نگاه کرد و گفت: «دیگه دیگه!».
۳) دنبال پیراهن طوسی ام می گشتم که بپوشم و بروم سرکار. همه جای خانه را زیر و رو کردم ولی خبری از آن نبود. گفتم شاید قاطی رخت چرک ها در حمام باشد. سبد لباس ها را گشتم. بوی نا گرفته بودند. پیراهنم را پیدا کردم ولی لباس ها آنقدر مانده بودند که دکمه فلزی شلوار جینم زنگ زده بود و رنگش به پیراهن مانده بود. یک لکه بزرگ نارنجی، درست وسط پیراهن. وقتی موضوع را به شمیم گفتم، گفت یادش رفته لباس ها را در ماشین لباسشویی بریزد.
۴) چهارشنبه ظهر بود. وسایلمان را جمع کرده بودیم که سه، چهار، روز بریم شمال. بعد از ناهار همه وسایل را بردم داخل ماشین و رفتم که بنزین بزنم. وقتی برگشتم، دیگه بالا نرفتم. زنگ زدم که شمیم بیاد پایین. چند روزی که مسافرت بودیم، خیلی خوش گذشت. وقتی برگشتیم، شمیم در ماشین خواب بود. ماشین را بردم پارکینگ. دسته ای از وسایل را برداشتم و رفتم بالا. در خانه را که باز کردم، بوی گند زد توی دماغم. انگار گربه مرده باشد. رفتم آشپزخانه. چیزی را که دیدم باور نمی کردم. باقی مانده ماهی پلوی چهارشنبه هنوز روی میز بود. دو تکه ماهی بو گرفته داخل ماهی تابه روی اجاق بوی تعفن می داد. باقیمانده برنج هم در پلوپز، به رنگ خاکستری درآمده بود.
۵) صبح بود. داشتم صبحانه می خوردم. شمیم در یخچال را باز کرد که چیزی بردارد اما دستش به شیشه زیتون خورد. شیشه افتاد، به سنگ کف آشپزخانه خورد و چند تکه شد. خواستم جمعشان کنم. شمیم گفت: «تو دیرت شده، خودم جمع می کنم». بعدازظهر که از سرکار برگشتم، شمیم خانه نبود. رفتم آشپزخانه آب بخورم که یکی از تکه های شیشه در گودی کف پایم فرو رفت. روی زمین نشستم. هنوز کف آشپزخانه پر از شیشه خرده و زیتون بود. کف پایم ۱۸ بخیه خورد.
● امروز
در این مدت موارد شبیه به اینها خیلی اتفاق افتاده است. هر بار من از حرص به حد انفجار رسیده ام و شمیم با یکی دو جمله سعی کرده درباره عجله نداشتن و راحت بودن صحبت کند. مشکل ما فقط اینها نیست. شمیم نه تنها به وضع خانه و زندگی نمی رسد، بلکه خودش را هم کاملا ول کرده است. یک مرد همیشه دوست دارد همسرش را در زیباترین و بهترین حالت ببیند، اما این برای من خیلی کم اتفاق می افتد. شمیم دیر به دیر حمام می رود. موهایش همیشه ژولیده است. اصلا به خودش نمی رسد. بعضی وقت ها آنقدر دیر به دیر آرایشگاه می رود که صورت و دست هایش پر از مو می شود. بوی عرقش کلافه ام می کند. لباس های زیادی دارد ولی خیلی دیر به دیر آنها را عوض می کند. خلاصه اینکه وضعیت سختی را برایم درست کرده است.
با او حرف زدم، دعوا کردم، تهدید کردم و خیلی وقت ها کارهایش را خودم انجام دادم ولی هیچ کدام از اینها وضع ما را بهتر نکرد. چیزی که قبل از ازدواج و در دوران نامزدی من را جذب شمیم می کرد، حالا مایه عذاب هردویمان شده است. با مادرش هم در مورد این موضوع صحبت کردم. می گفت: «شمیم از بچگی همین طور بود. یک کم در کارهایش بی توجهی و تنبلی می کند.» ولی مشکل ما تنبلی نیست. الان بیشتر مواقع خانه ما وضعیت اتاق شمیم در دوران مجردی اش را دارد با این تفاوت که مادرش اینجا نیست که هر چند وقت یک بار آن را جمع کند. فکر می کنم وضعیت زندگی مشترک ما هر روز حادتر می شود.
بعضی وقت ها آنقدر از این وضعیت مستاصل می شوم که فکر می کنم دیگر نمی توانیم ادامه بدهیم. من در شرایطی قرار گرفته ام که هیچ آمادگی ای نسبت به آن ندارم. نمی دانم مشکل شمیم واقعا مشکل است یا نه. نمی دانم باید به او به چشم یک بیمار نگاه کنم یا فکر کنم یک جور عادت است. اصلا نمی دانم قرار است این وضعیت بهتر شود یا نه. گاهی حتی فکر می کنم شاید زندگی مشترک ما با این وضع ادامه پیدا نکند...
امتیاز بدهید :
موضوع : | بازدید : <-PostHit->
برچسب ها :
.: Weblog Themes By Pichak :.


