عصرِ دلتنگی

 

چای در عصرِ دلتنگی
بعدِ چای،
قدم زدن بر سنگفرشِ تنهایی
در خیالم پُر شده از تو که زیبایی
یادت هست؛
گفتی:
در ساحلِ تنهایی کنارم بنشین، نگو تنهایی!
امید کیفری اردیبهشت ۸۸
خیانت
روزی دست هایت همۀ دنیایم بودن
کجای جادۀ فراموشی گُمت کردم؟!
معلوم نیست!
ولی کوچه اش را دقیقاً یادم هست
کوچۀ بی وفایی؛ نبش دکانِ خیانت!
خزان زردُ و قرمز ۸8
سالمرگ
سالمرگِ شبنم بود
همین دیروز!
دو تا چشمک
دو تا تیله
دو تا فانوسِ دل مرده
یه قاب خیسِ ترک خورده
جای شبنم؛
این گوشه است
همین گوشه؛
که جای دستش، مونده رو سینه!
جغدِ شوم
امروز،
دوشنبه!
روشناییِ روز پدیدار
صبحِ پاییزی،
هوا، هوای دلگیری ست
می خواند جغدی شوم
که ای خفته، هوشیار باش
نوبت، نوبتِ جان دادن است
که این هوا، هوای مردن است!
تلخندی می زنم پروانه وار:
که این هوا، هوای دل کندن است
سال هاست منتظرم ،ای پیکِ کور
این فر اتر از آرزویِ دیرینِ من است!
امید کیفری آبان ۱۹
بوسه های تو خالی
رنگِ مهتابی
اتاقی خالی
قفسی و دو نیمۀ عریانی
بوی عطری روی تن باقی
دوست داشتن یعنی
همین عشق های دروغی
روی هم عحب دنیایی!
همه پوشالی
همه خالی
عشق بازی های مصنوعی
یعنی :
همین بوسه های تو خالی
امید کیفری: ۸ آبان ۱۹
کُنجِ خالی
کُنجِ دلم را دوست دارم
راستی چرا؛
همۀ کُنج ها دوست داشتنی اند؟
یا کُنجِ من، کُنج است و دنج؟
سیگاری دود می کنی پی در پی
آن یکی خاموش، نخی دیگر در پی
پر می شود هوای کُنج دلت!
می سوزد؛
جلیز و ویلیز بوی گوشتِ سوخته می آید
خاکسترش روی قالی جان می دهد
گه گاهی روی دستت نشان می گذارد!
سوزش دستم را تو معنا کن!
این سوختنِ دستم نیست که درد دارد
این سوختنِ دلم است که غم دارد
کُنج دیگری است روبرویم!
می دانم که غریب است!
آن کُنج،
کُنج من نیست؛
برهنه ای خوابیده، جای آن هم نیست
جای قبرِ من است که می خواند؛
آهای غم زده؛
پیمانه ات پر شده است!
پاکتِ سیگارم نیست
یک عمر جنگیدن و آخر باختن
حلق آویز کردن و جان به در بردن
سهمِ امروزم می شود دردی عمیق
دو سه روزی است که تقویمی نیست
همه خیس و دلم بارانی است
پس چرا پاکتِ سیگارم نیست
همه آرزویم می شود در خواب مردن
بیدار نشدن و آرام بر بالشی جان باختن
دو سه پیمانه خنده
می پرسند؛
چشم هایت خیس می شود؟
آری!
در تکاپوی درونت هست دردی؟
آری!
پس چرا اینگونه شادی تو؟
جوابم دو سه پیمانه خنده است، آری....
سقوط
این هوا مرا به بند می کشد
به زنجیر،
هر دم مرا به دار می آویزد
تنفس،
کند می شود و وارونه!
الگویی،
می شود از تلو تلو خوردن هایم
مست،
خرابِ خراب به ورطه می کشاند
دلم،
می خواهد؛
خود را حلق آویز این هوای مسموم کنم!
نه به اجبار؛
بلکه هوشیارِ هوشیار!
کوری
من کورم!
من از تمامی کور ها، کورترم
از تمامی هرجایی ها هرزه ترم!
به خیالم روی اپرداز بی نظیری بودم
می بافتم،
می بافتم و می بافتم؛
هر آنچه را که دروغ بود می بافتم!
همۀ بافتی ها را کور کورانه به هم می بافتم؛
گره در گره؛
خود را هم باختم!
سالِ درد
سالِ هزارو سیصدو درد
اسمِ منو از ذهنت خط بزن
گفتن،
کیه،
کجاست،
چیکاره است!
بگو درد داشت؛
ولی زندگی می کرد!
یکی از تلخ ترین روزهایم مهر ۱۹
کودکِ درونِ من
مدتی است،
فریاد می زنم
ای روزگارِ تلخ
ای وابسته به من زخم
کودکی ام را به غارت بردن!
من هنوز کودکم
من از فردا می ترسم
من از خوابِ خرگوشی می ترسم
من از سیلی باران بر تنم بیم دارم
من از نوای سوزناکِ شب می هراسم
کمکم کن،
من هنوز کودکم!
آغوشت را کم دارم مهربانم
بوی خلسه آورِ تنت را کم دارم
مرا در بر گیر،
تا ببارم،
تا ابدیت!
به پشتِ سرت نگاه نکن
بر نگرد!
نگاه نکن،
به گذشته ها نگاه نکن!
ازشون دور شو
دورِ دور
تا می تونی...
اتاقِ خالیِ من
این اتاق،
اتاقِ من است!
خاکستری،
به رنگِ دلخواهم
اتاقی نمور،
کتابی کهنه،
چمدانی خالی،
تلویزبونی نیم سوز،
و قابِ عکسی تنها!
اتاقم،
قدِ دلتنگی هایم
کوچک است و جا دار!
فقط برای من و یک جای خالی...
دعوت
دعوت می کنم،
تو را به یک روزِ ناتمام دعوت می کنم
یک روزٍ من!
نه سپید،
نه آبی،
نه آسمانی،
یک روز تاریکِ بارانی!
به تمامِ دردهای زمینی!
به همان میکده ای که در آن،
درد را جرعه جرعه به تو تزریق می کنند!
تو را به همچین جایی خواهم برد،
میل، میلِ توست،
اگر قبول کنی...
خاطراتِ کودکی
صدایی از دوردست مرا می خواند
به شادی های دورانِ کودکی
به فواره خانۀ مادری
به سر به سر گذاشتن دخترِ همسایه
به کشیدنِ گیس های طلاییِ خواهرم
حال و اکنونِ من!
پر شده از این خاطراتِ شیرین
نوستالژیِ دروانِ کودکی
چه کودکانه دلبری می کردم از مادر
چه بی صبرانه به انتظارِ پدر بودم
مادر بزرگ همیشه شاکی بود
با سر و صدای ما چرتش پاره می شد
ماهم فرار را بر قرار ترجیح می دادیم
آخ که چه کیفی می داد کودکی
دلم برای کودکِ درونم تنگ شده!
پرتگاه
پرتگاه
جایی که شبانه مرا به دام می کشد
پرتگاه
جایی که تراوشات ذهن بیمارم به سراغم می اید!
پشتِ پنجره
از پشتِ شیشۀ بخار گرفته،
گریه می کنم
نه عاشقم نه دلتنگ
فقط؛
از روی بیکاری
ادایِ عاشق ها را در می آورم
و این پایان نیست، تازه آغازِ تلخی هاست
با من همراه باش قدم زنان سه تایی!
یکی من یکی تو، دیگری باران...


امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : | بازدید : <-PostHit->
برچسب ها :

تاريخ : يکشنبه 3 دی 1391 | 13:02 | نویسنده : رادین امینی |