داستان عشق شمع و پروانه
                     

                           

سالها پيش درون يه خونه قديمي با ظاهر فرسوده كه صاحبش سالها پيش از دنيا رفته بود ‌شمعي تنها در گوشه طاقچه اتاق روزگار را به سر مي برد تنها و تنها وتنها.......!

بابل 2011



ادامه مطلب

امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : داستان کوتاه , | بازدید : 774
برچسب ها :

تاريخ : چهارشنبه 7 خرداد 1393 | 11:46 | نویسنده : |

 

تنها مرگ دو عاشق واقعی را از یکدیگر جدا می کند

 

 

آدمی بودم تنها نه از لحاظ عاطفی. من بیشتر وقتم و با خودم

سر می کردم یعنی بیشتر موقع ها تو خودم بودم کاری به کسی

نداشتم چه تو خونه چه بیرون از خونه. 

بابل 2011

 



ادامه مطلب

امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : داستان کوتاه , | بازدید : 411
برچسب ها :

تاريخ : چهارشنبه 8 آبان 1392 | 16:27 | نویسنده : |


بعد از یک روز زنانه !!


http://upcity.ir/images2/04611085068454851634.jpg 


A man was SICK and TIRED of going to work every day while his wife stayed home.

مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر
کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد

بابل 2011

 



ادامه مطلب

امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : داستان کوتاه , | بازدید : 415
برچسب ها :

تاريخ : يکشنبه 28 مهر 1392 | 12:45 | نویسنده : |

 

 

http://www.iranvij.ir/upload/images_dey91/94028799868637221984.gifنگاه وفریادhttp://www.iranvij.ir/upload/images_dey91/94028799868637221984.gif

 

نگاه و فریاد

 استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

 



ادامه مطلب

امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : داستان کوتاه , | بازدید : 508
برچسب ها :

تاريخ : دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 | 16:22 | نویسنده : |

 

جملات کوتاه عاشقانه : اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به یاد مرگ . . . بر لوح شیشه ای قلبت بنویس: یا تو و عشق، یا من و مرگ

جملات کوتاه عاشقانه : دوست دارم برای تو یه حرف خیلی ساده بود … غافل از اینکه دل من منتظر اشاره بود روز اول گل سرخی بریم آوردی و گفتی برای همیشه دوستت دارم… روز دوم گل زردی برایم آوردی و گفتی که دوستت ندارم روز سوم گل سفیدی بریم آوردی و سر قبرم گذاشتی و گفتی مرا ببخش فقط یک شوخی بود
یک بار از کنار دریا عبور کردی.یک عمر امواجش برای بوسیدن جای پایت میایند و میروند.
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
جملات کوتاه عاشقانه :برات می نویسم دوستت دارم آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته , به این سادگیا پاک شدنی نیست . گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی من می نویسم .. …من … می نویسم دوست دار
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوارنشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم!
فهمیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
روبه روی عکس تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت “دوستت دارم” باز کردم،
وجهان را در آغوش گرفتم!

جملات کوتاه عاشقانه :  آرزویم این است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد……نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز……..و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی……..عاشق آنکه تو را می خواهد…….و به لبخند تو از خویش رها می گردد……… و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

جملات کوتاه عاشقانه : دیر آمدی
تمام شده ام دیگر
بس که بلعیده ام اندوه نبودت را…
هنوز اما همانند حاتم ام
می بخشمت
با آنکه هزار شب بی خوابی
طلب دارم از تو!!!

جملات کوتاه عاشقانه : من از خدا خواستم، نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداری تنهایی. ولی اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم

جملات کوتاه عاشقانه : میگن لبخند ربطی به مرگ نداره ولی تو بخند تا من برات بمیرم

جملات کوتاه عاشقانه : بوسه زلب های تو در خواب گرفتم گویی که گل از چشمه ی مهتاب گرفتم در برکه ی اشکم همه دم نقش تو دیدم این هدیه ی خوبیست که از آب گرفتم هرگز نتوانی که زمن دور بمانی چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم
کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد
هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او
زندگی دفتری از خاطرهاست … یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک … یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد… ما همه همسفریم
شبی از شب ها تو مرا گفتی شب باش من که شب بودم
شب هستم و شب خواهم بود
شب شب گشتم تا
تو فانوس شبم باشی
اگر دیدی ۱۰۰نفر دوست دارن یکیش منم. اگر دیدی ۱۰ نفر دست دارن یکیش منم. اگر دیدی یک نفر دوست داره اون یکی منم. اگر دیدی کسی دوست نداره بدون من مردم خوشبخت ترین پسر کسی هست که اولین عشق یه دختر باشه و خوشبخترین دختر کسی هست که آخرین عشق یه پسر باشه….!!!!
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او زندگی گل زردیست به نام غم فریاد سیاهیست به نام آه رشته کوهی ست به نام آرزو و رودخانه ایست به نام عشق که به دریای صفا میریزد زندگی یعنی عشق , محبت , امید , آرزو که در آخر به بیابانی به نام وداع منتهی میشه

جملات کوتاه عاشقانه : یک بار از کنار دریا عبور کردی.یک عمر امواجش برای بوسیدن جای پایت میایند و میروند.

جملات کوتاه عاشقانه : می گن خدا ابر رو به گریه در میاره تا گل بخنده پس هر وقت بارون اومد یادت نره بخندی
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوارنشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم!
فهمیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
روبه روی عکس تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت “دوستت دارم” باز کردم،
وجهان را در آغوش گرفتم!
گر با غم دوریت نسازم چه کنم / با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم / چون در نظرم فقط توی ماییه ناز / گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم
دوست دارم برای تو یه حرف خیلی ساده بود … غافل از اینکه دل من منتظر اشاره بود روز اول گل سرخی بریم آوردی و گفتی برای همیشه دوستت دارم… روز دوم گل زردی برایم آوردی و گفتی که دوستت ندارم روز سوم گل سفیدی بریم آوردی و سر قبرم گذاشتی و گفتی مرا ببخش فقط یک شوخی بود
…… ……

جملات کوتاه عاشقانه : جاده ی خوشبختی در دست تعمیره ! دور بزن برگرد این اسمش تقدیره

جملات کوتاه عاشقانه : گاه گاهی که دلم می گیرد به تو می اندیشم خوب در یادم هست چه شبی بود آن شب! تو همان نوگل دیرینه و من برگ زردی که فتاده است به خاک و من اندر عجب این دیدار که تو بعد از سال ها هم چنان زیبایی! کاش می دانستی که چه کردی با من در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم چشم بر گرداندی و مرا سوزاندی

…… ……
سیب سرخی رابه من بخشید رفت ساقه سبزدلم راچید رفت عاشقی های مراباورنکرد عاقبت برعشق من خندیدرفت اشک درچشمان سردم حلقه زد بی مروت اشکهایم رادید رفت
میدونی چرا بعضی شبها زود صبح می شه؟؟؟؟؟؟ چون خورشید هم دلش برای چشمای تو تنگ میشه
اگه می تونستم مجازاتت کنم از تو می خواستم به اندازه ای که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی .

جملات کوتاه عاشقانه : هر اغازی را پایانی است صد حیف که اغاز عشق تو پایان عمر من بود !!!

جملات کوتاه عاشقانه : عشق بها دارد … من و تو بودیم و یک دریا عشق … حالا من هستم و یک دنیا اشک … اری عشق بها دارد …

جملات کوتاه عاشقانه : با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه . با خبر باش که من غرق گناهم هر شب
مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یه نفر………..
من از خدا خواستم، نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداری تنهایی. ولی اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم
عشق خام میگه: چون به تو نیاز دارم دوستت دارم ، عشق پخته می گه : چون دوستت دارم بهت نیاز دارم
دیر آمدی
تمام شده ام دیگر
بس که بلعیده ام اندوه نبودت را…
هنوز اما همانند حاتم ام
می بخشمت
با آنکه هزار شب بی خوابی
طلب دارم از تو!!!

جملات کوتاه عاشقانه : میدونی فرق لبخند تو با لبخند من چیه ؟ تو وقتی شادی میخندی،من وقتی تو شادی میخندم

جملات کوتاه عاشقانه : به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت… به احساس گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت… به وفا گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم اونم منو تنها گذاشت و رفت… ولی وقتی به تنهایی گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم موندو همدم و مونسم شد
دوست دارم برای تو یه حرف خیلی ساده بود … غافل از اینکه دل من منتظر اشاره بود روز اول گل سرخی بریم آوردی و گفتی برای همیشه دوستت دارم… روز دوم گل زردی برایم آوردی و گفتی که دوستت ندارم روز سوم گل سفیدی بریم آوردی و سر قبرم گذاشتی و گفتی مرا ببخش فقط یک شوخی بود
…… ……

جملات کوتاه عاشقانه : گاه گاهی که دلم می گیرد به تو می اندیشم خوب در یادم هست چه شبی بود آن شب! تو همان نوگل دیرینه و من برگ زردی که فتاده است به خاک و من اندر عجب این دیدار که تو بعد از سال ها هم چنان زیبایی! کاش می دانستی که چه کردی با من در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم چشم بر گرداندی و مرا سوزاندی

…… ……
سیب سرخی رابه من بخشید رفت ساقه سبزدلم راچید رفت عاشقی های مراباورنکرد عاقبت برعشق من خندیدرفت اشک درچشمان سردم حلقه زد بی مروت اشکهایم رادید رفت

…… ……
گفتم دوستت دارم نگاهی به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود

…… ……
هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد

…… ……
هیچکس نیست که در زلالی خاطراتم تیرگی تنهایی هایم را بزداید؟ کسی نیست تنهایی بی پایان مرا با ذره ای دوستی تاخت بزند؟

…… ……
نمی نویسم ….. چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم …. چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم …… چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ….. زیرا اشک های من برای تو بی فایده است! فقط می خندم …… چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

…… ……
کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت… کاش اگه پا میذاشت دلمون رو تنها نمیذاشت… کاش اگه تنها میذاشت رد پاش رو روی دلمون جا نمیذاشت

عشق ورزیدن خطاست حاصلش دیوانگی ست عشق ها بازیچه اند عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند عشق کو ؟! عاشق کجاست ؟! معشوق کیست؟

جملات کوتاه عاشقانه : روزی که فریاد زدی و گفتی دوستت دارم … گفتم بلند تر نمی شنوم
امروز که در گوشم گفتی دوست ندارم … گفتند آرومتر بقیه می شنوند

جملات کوتاه عاشقانه : دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام
دل بیا بریم
از عشق دیگه نگیم
درد عشقی که کشیدم جز خدا به کسی نگیم

جملات کوتاه عاشقانه : دوست دارم شمعی باشم که در دل شب ها بسوزم

روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوزم

جملات کوتاه عاشقانه : عاشقت بودم که گفتی عاشقان دیوانه اند

عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای

جملات کوتاه عاشقانه : اگه یه روز من مُردم و تو منو دوست داشتی پنج شنبه ها بیا سر ِ مزارم و
گلِ سرخی رو روی قبرم بذار تا همیشه اون گلی که بهت داده بودم رو به
خاطرم بیارم … ولی… اگه تو مُردی … من فقط یه بار میام مزارِت… میام و اون دسته گلِ سفیدِ مریم رو که با خون خودم سرخشون کردم ،برات میارم
وعاشقانه کنارت جون میدم تا بدونی هیچ وقت تنها نیستی

جملات کوتاه عاشقانه : من آن گلبرگ مغرورم، که می میرم ز بی آبى، ولی با خفت و خارى پى شبنم نمی گردم
چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند… سنگ … پس از رها کردن! حرف … پس از گفتن! موقعیت… پس از پایان یافتن! و زمان … پس از گذشتن!
اگه می تونستم مجازاتت کنم از تو می خواستم به اندازه ای که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی .

جملات کوتاه عاشقانه : هر اغازی را پایانی است صد حیف که اغاز عشق تو پایان عمر من بود !!!

جملات کوتاه عاشقانه : عشق بها دارد … من و تو بودیم و یک دریا عشق … حالا من هستم و یک دنیا اشک … اری عشق بها دارد …

جملات کوتاه عاشقانه : با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه . با خبر باش که من غرق گناهم هر شب
عشقی که تو را نثار ره کردم در سینه ی دیگری نخواهی یافت … زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت
اضطراب هرگزغم فردا را فرو نمی نشاند فقط خون شادی رااز رگ امروز بیرون میکشد



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : داستان کوتاه ,مطالب عاشقانه ,مطالب کوتاه عاشقانه , | بازدید : 5783
برچسب ها :

تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1391 | 8:16 | نویسنده : |

 

 داستان کوتاه شوهر

 

شیوانا جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند.

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد....

برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.

با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

شیوانا تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!

شیوانا این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود.



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : داستان کوتاه , | بازدید : 450
برچسب ها :

تاريخ : شنبه 9 شهريور 1392 | 20:45 | نویسنده : |

 

داستان کوتاه دختر هوس باز

 

 

  

 

هر روز با یک نفر در حیاط دانشگاه بود.در کل دانشگاه بد نام بود و همه ازش بد می گفتند.نمی دونید وقتی در موردش حرف بدی می شنیدم چطور آتیش می گرفتم اما راستش حرف هایشان دروغ نبود.

بابل 2011

 



ادامه مطلب

امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : داستان کوتاه , | بازدید : 387
برچسب ها :

تاريخ : جمعه 1 شهريور 1392 | 21:00 | نویسنده : |

 شگرد پسرک در مقابل نادر شاه



زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. 

از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟


قـــرآن.


- از کجای قرآن؟


- انا فتحنا….


نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.


سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.


نادر گفت: چر ا نمی گیری؟


گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.


نادر گفت: به او بگو نادر داده است.


پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.


می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.


حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.


از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.


 



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : داستان کوتاه , | بازدید : 334
برچسب ها :

تاريخ : چهارشنبه 12 تير 1392 | 12:30 | نویسنده : |

 حکایت خدا و گنجشک....

 

روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت!


فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.


" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:


" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.


" گنجشک گفت:


" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.


سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:


" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.


خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : داستان کوتاه , | بازدید : 470
برچسب ها :

تاريخ : دوشنبه 10 تير 1392 | 15:25 | نویسنده : |

 داستان کوتاه وعبرت آمیز

asxc داستان کوتاه جدید خرداد 92

سنجش ایمان


مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی…
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!…
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم …

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

فرصت سوخته


یک شب سرد یک پروانه اومد پشت پنجره اتاق دخترک وبه شیشه زد.دخترک که سرش حسابی گرم بود برگشت و دید یه پروانه کوچیک اونجاست!
پروانه خودش روبه پنجره میکوبید
تااون پنجره روبراش باز کنه و از سرما نجات پیدا کنه.
ولی دخترک اصلاً اهمیتی به حرکات پروانه نداد.پروانه رفت.دخترک هم بعد از مدتی به رختخواب رفت تابخوابه. پیش خودش فکر کرد که کاشکی پنجره رو برای پروانه بازمیکردم تا اون هم سردش نمیشد…
فردا شد دخترک منتظر بود که دوباره پروانه رو ببینه ولی هرچه کنار پنجره منتظر شد پروانه نیومد.
دخترک پشیمون شده بود که چرا دیروز پروانه رو به خونه راه نداده.
پیش پدرش رفت وداستان رو برای پدرش تعریف کرد.پدرگفت دخترم عمر پروانه ها بیشتر از یک یا دو روز نیست…
اشک توچشمای دخترک جمع شد وبرای همیشه به یادش موند که برای دوست داشتن فرصت کوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصت دریغ کنه…

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

نشان شخصیت


مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : داستان کوتاه , | بازدید : 398
برچسب ها :

تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 1:43 | نویسنده : |